تلخ استـ
باور نبودنـ آنـ ها که ميــــتوانستند باشند
و تلخ تر استـ
امروز باور آنـــــها که ادعايـ ماندنـ ميـکنند....
|
تلخ استـ باور نبودنـ آنـ ها که ميــــتوانستند باشند
امروز باور آنـــــها که ادعايـ ماندنـ ميـکنند....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:30 توسط حسام
|
آدم است ديگر
احمق است گاهي دلش تنگ مي شود حتي براي اينکه نيمه شب يواشکي شماره ات را بگيرد و بشنود: مشترک مورد نظر شما در حال مکالمه با مشترك مورد نظر خودش است!! آدم است ديگر احمق است دلش تنگ مي شود...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:29 توسط حسام
|
آدم است ديگر
احمق است گاهي دلش تنگ مي شود حتي براي اينکه نيمه شب يواشکي شماره ات را بگيرد و بشنود: مشترک مورد نظر شما در حال مکالمه با مشترك مورد نظر خودش است!! آدم است ديگر احمق است دلش تنگ مي شود...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:29 توسط حسام
|
آدم است ديگر
احمق است گاهي دلش تنگ مي شود حتي براي اينکه نيمه شب يواشکي شماره ات را بگيرد و بشنود: مشترک مورد نظر شما در حال مکالمه با مشترك مورد نظر خودش است!! آدم است ديگر احمق است دلش تنگ مي شود...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:29 توسط حسام
|
منـ و تمــام آرزوهايـمـ ـ
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 1:24 توسط حسام
|
شبيه برگ پاييزي ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولي هرگز نخواهي رفت از يادم خداحافظ ، و اين يعني در اندوه تو مي ميرم در اين تنهايي مطلق ، که مي بندد به زنجيرم و بي تو لحظه اي حتي دلم طاقت نمي آرد و برف نا اميدي بر سرم يکريز مي بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگي هايم ؟ چگونه مي روي با اينکه مي داني چه تنهايم ؟ خداحافظ ، تو اي همپاي شب هاي غزل خواني خداحافظ ، به پايان آمد اين ديدار پنهاني خداحافظ ، بدون تو گمان کردي که مي مانم خداحافظ ، بدون من يقين دارم که مي ماني !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:3 توسط حسام
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 22:14 توسط حسام
|
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 15:35 توسط حسام
|
بي تو، مهتاب شبي، باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 15:33 توسط حسام
|
راستي روسپي! از خودت پرسيدي
چرا اگر در سرزمين من و تو، زني زنانگي اش را بفروشد که نان در بيارد رگ غيرت اربابان بيرون مي زند اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد تا ناني بخرد و يا شوهر زنداني اش آزاد شود اين «ايثار» است ! مگر هردو از يک تن نيست؟ بفروش ! تنت را حراج کن… من در ديارم کساني را ديدم که دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان، شرفت را شکر که اگر ميفروشي از تن مي فروشي نه از دين.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 15:32 توسط حسام
|
ما نسل بوسه های خیابانی هستیم ، نسل خوابیدن با اس ام اس ، نسل درد و دل با غریبه های مجازی ، نسل غیرت روی خواهر ، روشنفکری روی دختر همسایه ، نسل شرت دی اند جی در سجده نماز؛ نسل لایک و پوک از روی قرض ، نسل کادو های یواشکی ، نسل خونه خالی و دعوت شام ، نسل پول ماهانه ی وی پی ان ، نسل صف و دعوا ، نسل تف وسط پیاده رو ، نسل هل توی مترو ، نسل مانتو های تنگ ، نسل " شینیون " زیر روسری ، نسل کارگران پیر مو رنگ کرده برای جوانی و پیشنهاد کار، نسل شارژهای اینترنتی ، نسل " copy , paste " ، نسل عکسای لختی در ساحل دوبی ، نسل جمله های کوروش و دکتر،نسل فتوشاپ ، نسل دفاع از فاحشه ها ، نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس ، نسل سوخته ، نسل من،نسل تو
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 22:26 توسط حسام
|
بس کنید از این همه ظلم و قساوت
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 22:22 توسط حسام
|
نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود چگونه سايه سياه سركشم اسير دست آفتاب مي شود نگاه كن تمام هستيم خراب مي شود شراره ايي مرا به كام مي كشد مرا به اوج مي برد مرا به دام مي كشد نگاه كن تمام آسمان من پر از شهاب مي شود تو آمدي ز دورها و دورها ز سرزمين عطرها و نورها نشانده ايي مرا كنون به زورقي ز عاجها ز ابرها بلورها مرا ببر اميد دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پر ستاره مي كشانيم فراتر از ستاره مي نشانيم نگاه كن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل ستاره چين بركه هاي شب شدم چه دور بود پيش از اين زمين ما به اين كبود غرفه هاي آسمان كنون به گوش من دوباره مي رسد صداي تو صداي بال برفي فرشتگان نگاه كن كه من كجا رسيده ام به كهكشان به بيكران به جاودان كنون كه آمديم تا به اوجها مرا بشوي با شراب موجها مرا بپيچ در حرير بوسه ات مرا بخواه در شبان ديرپا مرا دگر رها مكن مرا از اين ستاره ها جدا مكن نگاه كن كه موم شب به راه ما چگونه قطره قطره آب مي شود صراحي سياه ديدگان من به لاي لاي گرم تو لبالب از شراب خواب مي شود به روي گاهواره هاي شعر من نگاه كن تو مي دمي و آفتاب مي شود. {فروغ فرخزاد}
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 10:31 توسط حسام
|
صد خزان افسردگی بودم بهارم کرده ای تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده ای پای تا سر می تپد دل کز صفای جان چو اشک در حریم شوق ها آیینه دارم کرده ای در شب نومیدی و غم همچو لبخند سحر روشنایی بخش چشم انتظارم کرده ای در شهادتگاه شوق از جلوه ای آیینه دار پیش روی انتظارت شرمسارم کرده ای می تپد دل چون جرس با کاروان صبر و شوق تا به شهر آرزوها رهسپارم کرده ای زودتر بفرست ای ابر بهاری زودتر جلوه ی برقی که امشب نذر خارم کرده ای نیست در کنج قفس شوق بهارانم به دل کز خیالت صد چمن گل در کنارم کرده ای
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 14:8 توسط حسام
|
<< زندگي زيباست ، آنچه نازيباست تقصيرماست >> آري ، همين يک جمله ،باما چه مي کند؟ بازي با کلمات مسخره ، زندگي زيباست؟باخودت فکر کرده اي رسوخ اين جمله در کالبدت چه نگرشي از دنيا در تو شکل ميگيرد.جز اينکه با فرض دنياي عادل، دنيايي که في النفسه زيباست ،ديگر برايمان دشوار يا غيرممکن است موقعيتي را بپذيريم که در آن يک شخص بدون دليل به صورت ناهنجاري به ديگران آسيب مي رساند.با اين فرض به اين باور مي رسيم که قربانيان بايد کاري انجام داده باشند تا سزاوار اين سرنوشت شده باشند. به همين راحتي هنگامي که در روشنفکري روح زمانه ، مشغول جفتک زدن هستيم درحالي که عادت کرديم به خواندن افکار تکراري به سرزنش قرباني ها مي پردازيم پستانه بدي ها را از بريم و اما خود را بري از بدي مي دانيم.در ناخودآگاه مان گناه نخستين زاده شدن را در گلوي بغض کرده غرغره مي کنيم داريم خفه مي شويم ولي تف نمي کنيم.عادت کرديم به محکمه رفتن و سرزنش قرباني هايي که در اين دنياي عادل!!!!!!!!!!! به بي عدالتي محکومشان ميکنيم.شايد بهتر باشد براي ارضاي بالاو پايين رفتن فکمان دنبال آدامسي در سطلي واژگون شده باشيم تا اينکه مدام بلغور کنيم.در آيينه در بهت آلوده ترين دلزدگي خود سقوط را مي بينم صدايي بريده بريده مثل صداي همه لاشه هاي ست که از گرسنگي کرکس ها به فغان آمده اند، مي گويد تو سالها پيش از همان موقعي که ميان پاهاي باز به تاريکي دنيا آمدي ،مرده اي.مرده ي که قرار است سالها بعد دفن شود ... آه ه ه ! بس کنيد چوب خط اين روزمره گي خيلي وقت است تمام شده دفنم کنيد. من تراژِدي سوگواري سياهپوشان را خود مي سازم فقط اين مرده را دفن کنيد....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 15:0 توسط حسام
|
زمين و زمان در گردش است ، آنقدر تو را ميگرداند که تمامي آموخته ها ، تمامي
کثافتهاي ناشي از وجود سمبلهاي برتري ، تمامي خود آگاه کپک زده قرنها انسانيت، و تمامي انزجارهايي که جبرا کوفت کرده اي را بالا بياوري . صادقانه بايد گفت که تمام يادگارهاي بشريت ، از متون کهن گرفته تا يادداشت هاي ديجيتالي امروز ما ،به اندازه توصيف يک خوک هم کار ساز نبوده.گردش زمان تنها دايره نفرت را بزرگتر کرده ، مرگ تنها يک تخيل خوشبينانه براي زمان است نه براي وجود ما، تا کنون کدام يک از فرقه هاي فکري و يا فرا فکري تصنعي ما از فرط حيراني در هزار توي منحوس آفرينش تگري نزده؟هر چه بيشتر بو ميکني تهوع بيشتري تو را در بر ميگيرد . چه نظام انديشمندي که انسان را تنها سوراخ دماغ آفريد. چه تدبير فوق العاده ايست اينکه از تضادها و هزارهاي بي جواب يک هارمونيک زيبا خلق ميشود و چه طيف ضدحالي است وقتي که ثبات دارد.
عقل تنها زماني ميخندد که ديگر ظرفيت گريستن را نداشته باشد. اين را ميتوان از صامتهاي چاپلين آموخت. از مضحکترين صحنه ها همواره صحنه ايست که يک ديوانه براي نرمال نشان دادن خويش در حال تلاش است ، حال ميتوان ديد که صحنه دنيا به چه اندازه مضحک است ، نهايتا شرط ديوانگي خنده است، پس به ديوانه خانه زمين خوش امديد.
يک لوبيا در يک پروسه ي چند هزار ساعتي در زمينهاي يک روستا در مجارستان توليد ميشود و يک نفر با خوردن آن در کلرادو و در حين کار کردن ...!، اطرافيان او خواهند خنديد تا نظام علت و معلولي ،خنده ي کوتاه و احمقانه اي را نصيب آنها کرده باشد.هزاران ساعت تنها براي يک لحظه هزينه ميشود تا حماقتهاي پيرامون ما دوام داشته باشد. .. در سکوت ذهن خود، خوب گوش فرا دهيد، شايد شما هم صداي هر و کر خنده يک نفر را بشنويد ،صداي خش دار يک نفر که دنيا را کر کرده است
بايد سکوت کنم،سکوت کنم تا توي گندابي که در نهان جسم به پا شده،غرق شوم و بميرم.اما هنوز از درون،از انتهاي وجودم-از آنجا که خشم است و تسليم-جملاتي مي شنوم.اين من نيستم که حرف مي زنم،بلکه اين خود من است که با من حرف مي زند،يک تکرار مهيج،يک عذاب بزرگ و وهم انگيز،کوهي عزيم از رنج هاي مرد افکن و انبوهي از حرف هاي ناگفته که از شدت ماندگاري و سکوت،درونم را به گورستاني از کلمات فسيل شده و ناگفته مبدل کرده است.چه چيزي باعث اين اندوه پرملال و اين انزواي تاريک شده است؟! اصلا يک انسان دوزخي چه مي تواند بکند؟عصيان؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 14:57 توسط حسام
|
تقصیر من است اینکه کم می آیی هرگاه شدم اسیر غم می آیی این جمعه و جمعه های دیگر حرف است آدم بشوم؛سه شنبه هم می آیی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 13:47 توسط حسام
|
بهتر است خودت را نگه داری،حواست به درد احتضار های واقعی باشد،بعضی هاشان گمراه کننده اند ، آدم خیال میکند خانه است ، بنا می کند به زوزه کشیدن و جان گرفتن ،زوزه های شفا بخش ،ساکت ماندن بهتر است ،اگر کسی بخواهد بترکد ،تنها راهش همین است ،جیک نزدن ،فقط لبخند ،منفجر شدن از زور نفرین های فرو خورده ،ترکیدن از خاموشی... بدجوری نیاز به پیامبر شدن دارم . خلاء معجزه را با هر چیزی نمیشود پر کرد.موج می اندازم به جدول های بلوار.بتن،که از دریا سنگین تر نیست.از خانه تا سر کار پل میزنم،به جز زنده ماندن و مردن کاری دیگری هم هست؟
می دانید این کثافت از ما نیست و به مرور زمان در ما به وجود می یاید.حتی نوزادی که تازه به این دنیا پا گذاشته است در این کثافت دست و پا میزند و ابتدای آن جیغ اول است تمنای برای غرق شدن در لجنزاری به نام زندگی و تاوان این دست تو پا زدن آن نوزاد انتظار برای رسیدن به آرامش که با مرگ و تنها مرگ می آید یک سکون و سکوت ابدی...پس این کثافت گوارایمان باد...
جرات نمی کنی لم بدهی.استخوان هایت از تاریکی گمشده.بلاخره من هم یک روز خودم را می کشم.یک روز شلوغ مثل آتش سوزی مسافرخانه ای در هند یا بمب گذاری اتوبوسی در بعد از ظهر یک روز زمستانی بعد چون لای برنامه عزراییل نبودم و حواسش نیست نفسی اضافه تر بگیره ، دوباره به زندگی ادامه می دهم .تا حلقوم رفتم توی دست انداز ،صنعت اغراق دارد،اما برای مردن تو ،یک سنگ کوچک هم کافی ست،به فرض هم که ساختمانی روی سرت خراب شود.این از موارد نقص صنایع ادبی است ، یا روشی مشابه ، بلا های مختلفی میتوان بر سر تاریخ آورد .مثل اینکه بگویی کوه فقط کوه است .دریا فقط دریاست و تو دروغ بزرگی هستی که پشت کوه قایم شده ای...اصلا کوسه باش،بی تفاوت.آدم بودی و غرق می شدی بهتر نبود؟در چرخه حیات گمت می کردم و هیچ کاری از دست گروه های نجات بر نمی آمد. بعضی ابر ها زود از هم می پاشند.من شکل بعضی از ابرها هستم.می خواهی شکل تو باشم ؟من انسانی هستم که می خواهد شکل ابرها باشد و بعد از هم بپاشد.اما نمی توانم مثل تو بیشتر از این انسانی انسانی باشم که می خواهد مثل دیگران باشد.من گاهی شباهت زیادی به آسمان دارم و معلوم نیستم. بی هیچ توضیحی.ما در یک جور دام جمعی گرفتار شده ایم و حتی با جدیت نمی شوریم.تمام فلسفه ها،تمام دانش ها نتوانسته اند کلید های راز را به ما بدهند.ما کشیده می شویم،ما مشروط به شرایط ایم،مثل سگ با طناب کشیده می شویم.از ده ها هزار سال پیش،بشریت گول خورده است. حسام
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 13:45 توسط حسام
|
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگ ترین داستان زندگی است که مجبوری اخرش را با جدایی به سرانجام رسانی. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سر در برابر رودی است که از چشمان تو جاری است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 9:49 توسط حسام
|
قـصـه ی اصـحـاب کـهـف یـک شـوخـیـسـت؛ ایـنـجـا اگـر یـک روز بـخـوابـی تـو را از یـاد مـی بـرنـد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 11:3 توسط حسام
|
کاش می شدهیچ کس تنها نبود
کاش می شد دیدنت رویا نبود گفته بودی با تومی مانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود سالهای سال تنها مانده ایم شاید این رفتن سزای ما نبود من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود بازهم گفتی که فردا می رسی کاش روزدیدنت فردا نبود
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 22:42 توسط حسام
|
پرنده گفت چه بویی چه آفتابی،آره
بهـــــــار آمده است و من به جستجوی جفت خود خواهم رفت پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت... پرنده کوچک بود پرنده فکـــــــــــر نمی کرد روزنامــــــــه نمیخواند پرنده قرض نداشت پرنده روی هـــــــــــــــوا و بر فراز چراغ های بی خطر و در ارتفاع بی خطری می پرید و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه میکرد پرنده آه... فقط یک پرنده بود.......... فروغ فرخــــــزاد
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 22:7 توسط حسام
|
همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي؟! به كسي جمال خود را ننمودهيي و بينم همه جا به هر زباني، بود از تو گفت و گويي! غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از ميانه، گويي! به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويم شدهام ز ناله، نالي، شدهام ز مويه، مويي همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگي من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار مويي! چه شود كه راه يابد سوي آب، تشنه كامي؟ چه شود كه كام جويد ز لب تو، كامجويي؟ شود اين كه از ترحّم، دمي اي سحاب رحمت! من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلويي؟! بشكست اگر دل من، به فداي چشم مستت! سر خُمّ مي سلامت، شكند اگر سبويي همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويي! نه به باغ ره دهندم، كه گلي به كام بويم نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويي ز چه شيخ پاكدامن، سوي مسجدم بخواند؟! رخ شيخ و سجدهگاهي، سر ما و خاك كويي بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمي بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويي! نظري به سويِ (رضوانيِ) دردمند مسكين كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويي
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 22:5 توسط حسام
|
تو آسمانی و من ریشه در زمین دارم؛ همیشه فاصله ای هست داد از این دارم؛ قبول کن که گذشته ست کار من از اشک؛ که سال هاست به تنهایی ام یقین دارم. ؛محمد علی بهمنی؛
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 21:48 توسط حسام
|
ما ظلمنا هم و لکن کانوا انفسهم یظلمون (نحل/118)
اگر مردمی بدبخت و بیچاره شدند، ما به آنها ستم
نکردیم
خودشان با( اعمال خود)به خودشان ستم کردند
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 22:10 توسط حسام
|
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم: عزیزم، این کار را نکن. نگفتم: برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده. وقتی پرسید دوستش دارم یا نه، رویم را برگرداندم. حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم. نگفتم: عزیزم متاسفم، چون من هم مقّصر بودم. نگفتم: اختلافها را کنار بگذاریم، چون تمام آنچه میخواهیم عشق و وفاداری و مهلت است. گفتم: اگر راهت را انتخاب کردهای، من آن را سد نخواهم کرد. حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم، میشنوم. او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم نگفتم: اگر تو نباشی زندگیام بیمعنی خواهد بود. فکر میکردم از تمامی آن بازیها خلاص خواهم شد. اما حالا، تنها کاری که میکنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم. نگفتم: بارانیات را درآر… قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم. نگفتم: جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بیانتهاست. گفتم: خدانگهدار، موفق باشی، خدا به همراهت. او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم. برگرفته از:http://asheghetam8.blogfa.com
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 21:46 توسط حسام
|
|
درباره وبلاگ یادمان باشد ، هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم ، بین عذاب هایمان ، مدام بگوییم ، یادش بخیر، دنیای ما هم همین طوری بود. منوی اصلی صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ رای به وبلاگ جدیدترین مطالب مخاطب خاص مخاطب خاص مخاطب خاص آزادی آرشیو اردیبهشت 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 تیر 1390 خرداد 1389 دی 1388 آذر 1388 لینکهای روزانه پیوندها همه چی دروغه روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت چت روم فارسی من و تو چت روم فارسی پورتال صرفا جهت اطلاع دایرکتوری لینک رایگان ღ★ღلحظات ترد منღ★ღ گالری عکس قالب وبلاگ طراح قالب بلاگفا |